بر فراز ابگیری خود به خود سر ها همه خم شد:
روی صورت های ما تبخیر میشد شب
و صدای دوست می امد به گوش دوست!!!

+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389 13:12 توسط مسعود
|
دختری به کورش کبیر گفت:
من عاشقت هستم
کورش گفت:
لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است وپشت سر شما ایستاده،
دخترک برگشت ودید کسی نیست،
کورش گفت: اگر عاشق بودی پشت سرت رانگاه نمیکردی......
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390 8:44 توسط مسعود
|
در گذر زمان این قدم های تو بود که از من سبقت گرفت
در حالی که من ایستاده بودم تا رسیدنت را ببینم
وانتظا رم تا دیروز ادامه داشت تا به نهایت رسید
پس دلیل فاصله ها را باید از خود پرسید!!!!!!!!!
+
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390 20:13 توسط مسعود
|
دستان پینه بسته ات از عشق آواز
حس سرد دوری و نزدیکی اوج پرواز
مرا هردم در خیالت رها میساخت
عاقبت بردل تنگم آواز دوری نواخت....
اخم های همیشگی و دل مهربانت
آری امروز و دلتنگی و جای نگاهت
فکر فردای تاریک وبی رنگ حقایق
مرانزدیک کردهردم به دوری دقایق...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 0:13 توسط مسعود
|
کاش از هر دستانت راه جاده ایی برایم باز میکردی
ولی افسوس به بن بست رسیدم......
در خودم رها شدم یادر خود گم گشته ام...نمیدانم!!!
نمیدانم هر چی هست وبود حس خوبی نبودو نیست....
از هرزمان دیگر تنهاترم ای نسیم آرامش
ولی پای برگشتن یا رفتن ندارم....
قایقم در مرداب خاطراتت ساکن مانده است
چشمانم خیره به طلوع چشمانت.....
ولی چشمانم تا نگاهت سویی ندارد
انگار گرد دوریت دیدگانم را چوچشمان یعقوب
برای سالیانی در انتظار گم گشته ام تاریک ساخت
نسیم بوی پیراهنت را به مشامم می رساند هردم
ولی خود دور بودی یک عمر از آغوش خیالم....
+
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390 21:33 توسط مسعود
|